|
بی ايمان شدیم
بي ايمان شديم
بي ايمان شده ايم
فکر نکردیم هموطن مسجد آتیش نمی زنه! فكر نكرديم كه شايد عده اي الله اكبر را “اكبر خداست” معني مي كنن!! فکر می کنیم می بینیم اما نه ما فقط اون چیزایی رو می بینیم که دوست داریم ببینیم!! گفتیم چیز هایی رو که نباید گفته می شد احترام و حجب وحیا رو از بین بردیم خدایا به ما کمک کن که واقع بین باشیم... + نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 3:40 PM توسط nasrin |
دیروز تولدم بود
اما بیشتر از همیشه گریه کردم فکر می کردم تولد ۱۸ سالگی خیلی جالب باشه اما... به قول زهرا ۱۸ سالگی تولدیه که غم هات هم قانونی و بزرگ می شن دیروز مامانم داشت گریه می کرد...اونم دلش برا اقایی تنگ شده بود! شیوا می گفت عید امسال و دوست نداره... جمعه بود همه خونه عزیز بودیم حال اقایی بد شد دایی داشت بلند اشهد رو بالا سر اقایی می گفت اقایی تکرار می کرد اقایی دایی احمد رو صدا می کرد ... دایی اومده بود دنبال باباش؟؟؟ عزیز بلند قرآن می خوند خیلی بلند آقایی رو رو به قبله کردن همه گریه می کردن....ساعت ۱ بود اقایی بهتر شده بود اما هنوز دایی بالا سرش قرآن می خوند بابام مجبورم کرد بیام خونه ۳روز بعد ساعت ۳:۱۵ بعهد از ظهر مامان زنگ زد خونه به بابام گفت بره اونجا فهمیدم....آخه اون روز دلم شور می زد نیم ساعت بعد بابا زنگ زد گفت لباس مشکی منو اتو کن رفتیم خونه عزیز هنوز اقایی بود مگه نگفته بودید اقایی خوب می شه؟؟؟ پس چرا اقایی چشماشو بسته؟ چرا همه گریه می کنن؟ دوستام یکی یکی تسلیت می گن!!! اقایی چه زود رفت هنوزم باورم نمی شه... پ.ن:اولین سالی بود که سال تحویل مامان نبود پ.ن:دلم برا اقاییم تنگ شده + نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388 2:11 PM توسط nasrin |
اقاییم مرد! + نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 1:10 AM توسط nasrin |
نشسته ام این جا به انتظار بازگشتنت!!! + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 9:21 PM توسط nasrin |
انگار همین دیروز بود که رفتیم کلاس اول! چقدر زود گذشت این 12 سال... کتاب فارسی کلاس اول با اون گل قزمزش تو یه چشم به هم زدن گل ها شد 5 تا... درس اول : آب بابا بابا آب! نان بابا نان! بابا آب داد. بابا نان داد. چه بارون قشنگی بود ! باران آمد. مادر در باران آمد. برادرم در باران آمد. مادر با برادرم در باران آمد. چقدر خوشمزه بود اون آشی که اکرم سبزی هاش رو پاک کرد... آش کشک مادر اکرم آش می پزد. اکرم سبزی را پاک می کند. مادر اکرم سبزی را پس از شستن در آش می ریزد. او در آش رشته و کشک می ریزد. اکرم و امین آش دوست دارند. چه دوستای خوبی بودن اکرم و امین وژاله و جواد و ... چه انارای قشنگی دلشت باغ عموی اکرم و امین! گل ژاله پژمرده شده بود... جواد جوجه داشت... مریم مدادش رو گم کرده بود... یه مرد داس داشت.. یکی نانوا بود... یکی بنّا یکی نقّاش یکی نجّار... سیب و سینی! زن و سوزن! توپ و پا! اون روزا خوشا به حال کودک روستایی بود... آبگوست غذای لذیذی بود... و اما درس آخر! درس آخر امروز درس آخر این کتاب را می خوانیم. اکنون می توانیم بخوانیم و بنویسیم. می توانیم قصه و داستان های شیرین بخوانیم. سال دیگر به کلاس دوم می رویم. از آموزگار خود که به ما خواندن و نوشتن یاد داده سپاسگذاریم. خدایا تو را شکر می کنیم که به ما توانایی دادی تا خواندن و نوشتن را یاد بگیریم. خدایا تورا شکر می کنیم که برای ما همه چیز آفریدی + نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387 2:23 PM توسط nasrin |
|
| ||||||