تبليغاتX
درد

درد

n

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سر نگران

*

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان با دگران واي به حال دگران

*

رفته چون مه بمحاقم كه نشانم ندهند

هر چه آفاق بجويند كران تا به كران

*

مي روم تا كه به صاحب نظري باز رسم

محرم ما نبود ديده ي كوته نظران

*

دل چون آينه ي،  اهل صفا مي شكنند

كه ز خود بي خبرند اين ز خدا بي خبران

*

دل من دار كه در زلف شكن در شكنت

يادگاريست ز سر حلقه ي شوريده سران

*

گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله رويا تو ببخشاي بخون جگران

*

ره بيداد گران بخت من آموخت ترا

ور نه دانم تو كجا و ره بيدادگران

*

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

كاين بود عاقبت كار جهان گذران

*

شهريارا غم آوارگي و دربدري

شورها در دلم انگيخته چون نو سفران

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 1:27 PM توسط nasrin |


nasrin

من خوشحالم!!!

دوباره سرخوش شدم

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 4:43 PM توسط nasrin |


neshani

 

((خانه ي دوست كجاست؟))

 

در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد

 

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

 

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

نرسيده به درخت،كوچه باغي است كه ار خواب خدا سبزتر است

 

و در ان عشق به اندازه ي پرهاي صداقت ابي است.

 

مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ،سر به در مي آورد،

 

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

 

دو قدم مانده به گل،

 

پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

 

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

 

در صميميت سيال فضا، خشخشي مي شنوي

 

كودكي مي بيني

 

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 

و از او مي پرسي

 

خانه دوست كجاست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 9:1 PM توسط nasrin |


جهنم را ديدم

همين نزديكي ها،جايي كنار من و تو،لابه لاي طومار در هم پيچيده زندگي دختركي 11 ساله اهل يكي از استان هاي ايران وساكن پايين ترين نقطه شهر كه در آتش فقر خاكستر شد!

بهار 7 سال بيشتر نداشت كه خيلي زود مفهوم فقر را آن وقت كه برادر بزرگش ازدواج كرد و اعضاي خانواده چشم به سر انگشتان كوچك او دوخته بودند،فهميد!

بايد مي رفت مثل همه دختران فقر،به آن سياه خانه اي كه سر پنجه هاي كودكانش ((بهار)) را زير پاي جهان مي گسترانيد!

او راضي نبود،آرزو داشت كيفش را روي دوشش بيندازد و راهي مدرسه شود. اما آزار و كتك پدر و برادر و خواهرش و تمناي مادر،سرانجام مجبورش كرد كه چشمان دريايي اش را تا دم غروب به رنگرنگ نخهاي قالي بدوزد و نافرماني نكند. او مي دانست كه سركشي براي دختران 7 ساله اصلا عاقبت خوشي ندارد! او حالا 11 سال داشت و فكر ادامه تحصيل از وقتي مدرسه را ترك كرده بود يك لحظه از ذهنش خارج نمي شد، دوست داشت وقتي به مدرسه مي رود همراه با دختران ديگر خنده هاي شادي بخش سر دهد و از شادي و ذوق درس بخواند و براي خود آينده اي شيرين تصور كند ، اما چه حسرت دوري!!!

كلاس نهذت سواد آموزي به تازگي در كنار مسجد محل داير شده بود برنامه ريزي كرد كه پدر را هم راضي كند، اعضاي خانواده قبول كردند بهار كه كه ترك تحصيل كرده به كلاس نهضت برود!

چند ماهي گذشت و او با اين اميد كه درس بخواند و به اصطلاح براي خود كسي بشود، تا دم غروب پنجه هاي ظريفش را به استقامت فراخواند و تاروپود قالي را در هم بافت، اما اين شور و شوق، زياد دوام نياورد!

روزي، وارد خانه شد و سراغ كتاب هايش رفت ، هيچ اثري از انها نبود . ورق هاي پاره شده آنها را ديد كه هر كدام در گوشه اي پراكنده شده اند.

به سراغ برادرش رفت كه با درس خواندن بهار مخالف بود اعتراض كرد اما كتك مفصلي خورد و براي هميشه ساكت شد! بهار براي تنهايي اش ساعت ها گريست اما همه از او فقط يك چيز مي خواستند، سهمي از درآمدزايي براي خانواده اي كه در فقر غوطه ور است.

مثل آدم هاي شكست خورده، مضطرب و پريشان به كار قاليبافي ادامه داد و نگذاشت هيچ كس در سياهي كارگاه قاليبافي، اشك چشمانش را ببيند!

اما تلخي روزگار، سختي كار و آينده اي كه بهار براي خود تصور مي كرد، او را به ستوه آورد!

 يكي از روزهاي سرد زمستان وقتي خورشيد تازه طلوع مي كرد بهار تصميم خطرناكي گرفت قلبش به شدت ميزد، عرق سردي بر پيشاني اش نشست.

گريه كرد آرام و بي صدا، سعي كرد خود را از وسوسه ها برهاند، اما نشد...!

خانه را خلوت ديد از جا برخواست ، وارد حمام خانه شد و گالن پر از نفت را روي خود ريخت و كبريت را كشيد!

حلقه هاي اتش مثل مار دور بهار پيچيدند، صداي فريادش همسايه ها و بعد اهالي خانه را به سوي او كشيد!

حالا از بهار چيزي جز دريايي كه در چشمان نگران او روي تخت بيمارستان موج ميزند باقي نمانده!

بهار سرنوشت خيلي از دختران خود سوزي است كه هنوز انقدر بالغ نشده اند تا در برابر فقر خشن! كمر راست كنند!

..........................................................................

وقتي اين متنو تو روزنامه خوندم از خودم بدم اومد چقدر راحت زندگي مي كنيم اما قدر نمي دونيم اگه پدر و مادرمون يه كوچولو برامون كم بذارن فرياد اعتراض مونو همسايه ها مي شنون تا حالا شده خودتو جاي يه بچه فقير بذاري هموني كه براي يه بستني حسرت مي كشه هموني كه لباساي كهنه اينو اونو مي پوشه  هموني كه از بارون بدش مياد چون مي ترسه سقف بالاي سرش خراب بشه تا حالا بچه اي رو ديدي كه از گرسنگي رنگش زرد باشه ... اگه جاي يكي از اونا بودي چي كار مي كردي؟  

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 4:46 PM توسط nasrin |


جای همتون خالی برای بار بيست و پنجم رفته بودم مشهد خیلی خوش گذشت مثل همیشه شلوغ بود امسال بالاخره جای کبوترا رو پیدا کردم ورودی حرم از خیابون نواب صفوی چندتا سوغاتي هم به تقليد از سياوش براتون اوردم ميذارم تو ادامه مطلب

................................................

پ.ن اين عكسي كه اين جا مي بينيد مال مبعث پارساله امسال نتونستم برم صحن انقلاب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 2:6 AM توسط nasrin |


امروز 5 مرداد بود

 سال گرد پر كشيدن يه عزيز يه كسي كه هميشه يادش مي كنن .هنور وقتي عزيزم(مامان بزرگم) ميگه احمد اشك تو چشاش جمع ميشه همه بهش افتخار مي كنن همه مي گن احمد يه چيز ديگه بود. هر بار كه وصيت نامه گوشه طاقچه خونه عزيزمو مي خونم يه حالي بهم دست ميده يه حس عجيب مياد سراغم.

دايي...

الان 20 ساله كه رفتي ... اما هنوز مامانم وقتي ياد عيد غدير اون سال ميكنه چشاش بارونيه هميشه وقتي تعريف مي كه تنم مي لرزه منم صورتم خيس ميشه

 مامانم ميگه: مثل هر سال عيد غدير خونه پر بود از مهمون اما نمي فهميديم چرا دارن گريه ميكنن هيچكس بما حرفي نميزد حتي به ذهن خودمون هم نمي رسيد كه احمد رفته باشه مي گفتيم دلشون گرفته دارن گريه مي كنن اما اخه همه ، همه دلشون گرفته روز عيد؟

هميشه تا اين جا شنيدم  ديگه گريه نذاشته مامانم ادامه بده

دايي ميگن وقتي تركش خورد تو پهلوت اون نامردا يه تير خلاص زدن تو پيشونيت

مامانم ميگه هيچ كدوممون نرفتيم ببينيمش باهاش خدا حافظي كنيم مي خواستيم همون صورت هميشه خندون تو ذهنمون باشه

دايي برام دعا كن ... دعا كن يه دختر خوب باشم، مامان بابام بهم افتخار كنن.

..............................................................

پ.ن:5مرداد 67 عمليات مرصاد

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 9:35 PM توسط nasrin |


ماه بالای سر آبادی است,

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی ,خشت غربت را می بویم.

باع همسایه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار,به لب کوزه آب.

غوک ها میخوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است : پشت افراها, سنجدها.

وبیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست, گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور,مثل تنهایی آب,مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.

آسمان آبی نیست, روز آبی بود.

یاد من باشد فردا ,بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ ,طرحی از بز ها بردارم.

طرحی از جاروها, سایه هاشان در آب.

یاد من باشد , هر چه پروانه که می افتد در آب, زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم , که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشد فردا لب جوی , حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387 2:19 AM توسط nasrin |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

درد من بی دردیه:دی سر خوش تر از من تو دنیا وجود نداره

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من ... من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد عشق و هوس مي ارزد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

زهراى من
.:مثه هيچكس:.
میلاد
.::ما چند نفر::.
EloQueNt
ستوده
360 خودم
مریم
..::هم کلاسی ها::..
ممد
ارشيو حميد
مژده خانمی
آیدا
اتاق تاریک
جوجو
لیلی و مجنون
سياوش
نسیم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin