|
انگار همین دیروز بود که رفتیم کلاس اول! چقدر زود گذشت این 12 سال... کتاب فارسی کلاس اول با اون گل قزمزش تو یه چشم به هم زدن گل ها شد 5 تا... درس اول : آب بابا بابا آب! نان بابا نان! بابا آب داد. بابا نان داد. چه بارون قشنگی بود ! باران آمد. مادر در باران آمد. برادرم در باران آمد. مادر با برادرم در باران آمد. چقدر خوشمزه بود اون آشی که اکرم سبزی هاش رو پاک کرد... آش کشک مادر اکرم آش می پزد. اکرم سبزی را پاک می کند. مادر اکرم سبزی را پس از شستن در آش می ریزد. او در آش رشته و کشک می ریزد. اکرم و امین آش دوست دارند. چه دوستای خوبی بودن اکرم و امین وژاله و جواد و ... چه انارای قشنگی دلشت باغ عموی اکرم و امین! گل ژاله پژمرده شده بود... جواد جوجه داشت... مریم مدادش رو گم کرده بود... یه مرد داس داشت.. یکی نانوا بود... یکی بنّا یکی نقّاش یکی نجّار... سیب و سینی! زن و سوزن! توپ و پا! اون روزا خوشا به حال کودک روستایی بود... آبگوست غذای لذیذی بود... و اما درس آخر! درس آخر امروز درس آخر این کتاب را می خوانیم. اکنون می توانیم بخوانیم و بنویسیم. می توانیم قصه و داستان های شیرین بخوانیم. سال دیگر به کلاس دوم می رویم. از آموزگار خود که به ما خواندن و نوشتن یاد داده سپاسگذاریم. خدایا تو را شکر می کنیم که به ما توانایی دادی تا خواندن و نوشتن را یاد بگیریم. خدایا تورا شکر می کنیم که برای ما همه چیز آفریدی + نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387 2:23 PM توسط nasrin |
|
| ||||||